تبليغاتX
کوردانه

کوردانه

یادم باشد و یادت نرود که همه ی ما برای یکبار ایستادن ، هزاران بار افتاده ایم

چند روزي می‌شود كسي سر به سر شعرهایم نگذاشته ، دستم را لاي خيسي خیالم می کشانم ، امروز دوباره آبتنی كرده در حوضچه روياهايم.
بوي تازگي می‌گیرد باز هم آرمان‌های پاك کودکی‌هایم.
سرم را روي شانه آرزويم می‌گزارم .بودنش حس رسيدن می‌دهد و اميد رفتن.
می‌خواهم به چشم‌هایش برسم ، ميگويند آنجا سرزمين آرزوهاست . می‌خواهم در اقيانوس آرام آرزوهايم شنا كنم. هنوز راه زيادي مانده از شانه‌ها تا بي كران چشم‌ها!
من راهي اين راه می‌شوم آرزوهایم را رنگ می‌کنم يكي يكي و به ساحل آرام خيالم می‌رسم . پاهايم را در تلألو خنکی يك صبح پاییزی به آب می‌سپارم. و آرزوهايم چون كودكي بازيگوش از سرو كول لحظه‌هایم بالا می‌روند .
 کلبه‌ای می‌سازم كه هر صبح بوي نم خاك مرا به ميهماني باراني دوباره بخواند.
چند روزي می‌شود كه سرك نکشیده‌ام به باغ سبز روياهايم و نمی‌دانم نهال‌های كوچك آرزوهایم را کسی آبی داده است؟
روزي می‌رسد كه در گسي گرماي يك ظهر تابستان میوه‌ای می‌چینم از درختي زيبا.
نگاهم را به آسمان لاجوردي باورهايم می‌دوزم و در حجم يك تكه ابر لم می‌زنم. سلامي به خورشيد می‌دهم  در لا بلای ابرهای كوچك می‌نشينم .
روي يك تكه ابر می‌نویسم من .
جايي ديگر تو .
 و بر تكه ابري دورتر می‌نویسم وطن .
روي همه ابرها واژه می‌نویسم حرف می‌زنم شاید باد آنها را به هم برساند . و دوباره باران ببارد.
 چند روزي می‌شود کتاب‌هایم حرف می‌زنند و من صداي التماسشان را می‌شنوم كه مخواهند كاري كنم .
 لاي يك کاغذ قديمي می‌پیچم با خطي شيرين نوشته می‌توانم و ميدانم كه می‌توانم رنگ كنم خواستن‌هایم را.
 دوباره مداد سياهم را در دستم می‌گیرم روي سفيدي كاغذ مینوسم می‌توانم .
مداد سفيد را بر می‌دارم و این بار بر سياهاي روزگار می‌نویسم می‌شود.
 صدايي می‌شنوم صداي قدم‌های باران است می‌خندم به كنار پنجره می‌روم تابستان است بوي خاكي نمی‌آید مردم در به دنبال سر پناهي از باران می‌گریزند.و من تن به باران می‌سپارم بوي شعر می‌دهد
بوي من ، تو ، وطن ...
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 11:0 توسط رها| |

روزهای سال نود خیلی زود جایشان را به هم میدهند .

روزهایی که منتظر کارهای نکرده ما نمیمانند.

روزهایی که حرف های زیادی برای گفتن و شنیدن بود اما مجال گفتن اش نه زیاد...

از گرد و خاک و تنگی نفس های سرد مان .

از عروسی سلطنتی و آن همه هیاهوی گنگ !

واقعا نمیدانم که چرا در دنیای امروز هنوز کارهایی هست که روح دمکراسی را اذیت میکند.

هنوز این سوال در ذهنم موج میزند که چا شخصی ترین مراسم زندگی یک انسان به عنوان یک موجود برابر در جهان به این حد بزرگ میشود و هزینه های گزاف مراسم شان بر دوش مردم می افتد؟

از روز معلم و تبریک برای تمام معلم هایم.

و همه آنهایی که افتخار شاگردی شان را نداشتم اما افتخار آشنایی شان را چرا .

و صمیمانه ترین تبریکات برای نگین  برادرم عدنان و همسر عزیزم به پاس درس هایی که در کنارشان آموختم معلم هایی که هرگز غلط هایم را از نمره زندگی ام کم نکردند .

از کشته شدن طالبان و سوالهایی پر تکرار ذهنم .

بعد از این چه میشود؟

خاورمیانه بدون طالبان مثل خاورمیانه بعد صدام باز پر تنش و فشار میماند؟

 

خیلی حرف ها برای گفتن بود اما فرصتی نشد

شاید وقتی دیگر ...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 13:1 توسط رها| |

گوشهايم را مي ببندم نميخواهم صداي تيك تيك ساعت گذر ثانيه ها را به رخم بكشد ، كه ميخواهم در سكوت و سكوني سبز از لحظه هاي ناب بودن سرشار شوم و به روياهاي روزهاي نيامده فردا بنگرم .

ميخواهم طرحي در اندازم كه وسعت باورهايم در قامت اش بگنجد

چشمهايم را در زير يلك هايم پنهان ميكنم نميخواهم مكان را تصوير كنم در ذهنم ، تنها به درونم  مينگرم به هر انچه هستم و بايد باشم.

دوري...!

از چه ؟ از كي؟ از كجا؟

ميخواهم به خودم نزديك باشم، به باورهايم ميخواهم خودم باشم و با جعبه كوچك رنگين كمانم روياهايم را رنگ بزنم.

فاصله...!

فاصله چيست جز تعبير ما از مكان و زمان مان!

دلهايمان نزديك باشد همه جا هستم من فاصله ها را با قلبم ميشكافم و مر آنجا كه دلم باشم قدم ميگذارم بي ترديد .

تنها ميخواهم باشم ، هميشه باشم، خودم باشم .ميخواهم روياهايم را سبز كنم در بستر ارام زمان و گاه در تلاطم شيرين درياي زندگي.

اين منم زني در استانه فصلي نو...
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 13:8 توسط رها| |

  عكس از كاك عدنان مرادي
نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 22:56 توسط رها| |

خوش‌ به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگ‌های سبز بید،
عطر نرگس، رقص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری

از مجموعۀ «ابر و کوچه»

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 9:32 توسط رها| |

چه تلخ محاکمه میشوند پاییز و زمستان که برای جان دادن به درخت جان میدهند!!

وچه ناعادلانه کمی آن طرف تر همه چیز به اسم بهار تمام میشود...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 19:17 توسط رها| |

له بهاری کوردستان خه زانی هه لبجه همو دنیای گیرا...

 

له دوای خنکانی حه له بچه

سکالاییکی دریژم ....

نووسی بو خوا

به ر له خه لکی بو دره ختیکم خوینده وه

دره خت گریا

له په نایا  بالنده یه کی پوسته چی وتی باشه

کی بوت ده با ؟

گه ر به ته مای منی بیبه م

من ناگه مه عه رشی خوا.

فریشته ی ره ش پوشی شیعرم

وتی : تو هیچ خه مت نه بی

من بوت ئه به م ، هه تا سه ری

تا که شکه لان

به لام به لینت ناده می

خوی نامه که م لی وه رگری


خو ده زانی خوای گه وره کی ئه یبینی

وتم سپاس ، تو هه لفره

فریشته ئیلهام هه لفری و

له گه ل خویا  هه مان سکالای برد

روژی دوایی که هاته وه

سکرتیری پله ی چواری نووسینگه ی خوا

وتی پیت ناوی و هه ر له سه ر هه مان سکالا

به عه ره بی بوی نووسیبوم

گه وجه !!!!

بیکه به عه ره بی که س لیره کوردی نایزانی و

نایبه ن بو خوا

« شیر کو بیکه س »


 
 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 12:58 توسط رها| |

روژی به ختی هه ر له ژیر هه وریکی ره شدا لاویی کورد

تاکوو روخساری کچی شاری له پیش چاوان ونه 

ناهیلی گوشه ی بروکه ت ده ر که ویی چارشیوه که 

ئه ی له ده س ئه و چلکه هه و ره مانعی مانگ گرتنه

چون ده بی سه ر به ست گه لی ژیر ده ست

که کچ ده به سته بی !

به س نه بی ئه و کویله تی و ئه و کچ له ژور دا به ستنه 

ده ر کی داخستووه بابت که کچی ده ر کی نیه

ده رگه داخستن له تو ده رگی ئومید داخستنه

دارزینه مردنه ئاخر هه تا کی پیت بلین : 

نابی بیته ده ر له مال مافی ژیان کوا هی ژنه ؟

لاده چارشیوی ره شت با ده رکه ویی کولمی گه شت 

چون له قه رنی بیسته مه زور عیبه ئه م روو گرتنه 

کیژی خه لکی بومبی ئه تومی درووست کردوو

ئه توش :؛

هه ر ده زانی ناوی ئه ستویلکو ده رخونه و بنه 

فیری زانست و هو نه ر بوو ئه و له سایه ی خویندنی 

توش ته شیمان بو ده ریسی یادگاری شیرنه 

ئه و به ئاسمانه فری دنیا گرا چوه بن به حر 

ده ک نه مینم کاری ئیوه ش هه ر له ژور دانیشتنه 

کور به زینه ئه م له ئین و ئه و له کاروسه نعه ته 

گوره ویشه سه نعه تی تو پیت خنی بووم بیچنه

ئه و : په چه و روو به ندوچارشیوه یی نه دیوه نه نگی تو 

ئه و شرو شالانه دیاری دوژمنی دل چلکنه 

کیژی شیخ و کیژی حاجی و کیژی ئا غا ره نجه رون 

کیژی ئازاده ئه ویی ژینی به نووکی گاسنه

شه نگه بیری یارو ده ستباری کوری کوچه ر نه بی 

چون ده گاته جی هه وارو هو به ئه و بارگه و بنه 

قه لکی ده ست و کولمی سوتاوی کچی لادی نه با 

چون ده گاته ده ستی قولبر ئه و هه موو تاتوتنه 

کوا مه تاعی کورده واریمان ده چوو بو هه نده ران 

گه ر به سه ربه ستی نه ژین با ئه و کچه مازوو  چنه 

بیر و هاوینی نه کرد با له گه ل کاکی بن پشک 

چون ده مان بوو ئه و هه مو گوشت و په نیر و به رگنه 

ده ست و کرکیتی نازداری کچی هاوشاری نه با 

چون ده رازاوه به مالی شارو بازاری سنه

تا کو ژن ئازاد نه بی سه ر چاوه که ی ژین لیخنه

کویله تی باوی نه ماوه کیژی کوردی خوشه ویست 

را په ره هه سته له خه و ئاخر چه وختی خه و تنه 

ده رکه بشکینه په چه بدرینه را که مه دره سه 

چاره ی ده ردی کورده واری خویندنه هه ر خویندنه

دایکی زانایه کوری ازاد ئه نیریته خه با ت 

من گوتم توش تی بگه ناگاته ده ریایه زنه 

گواره که ی زیرت به کار نایه له گوی بگره قسه م 

لایقی گوی تو ئه زیزم شیعری ساده ی هیمنه .. 

پی نوشت : شعری زیبا از ماموستا هیمن.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 23:25 توسط رها| |

در سال ۲۰۰۶میلادی با انشعاب نشیروان مصطفی معاون جلال طالبانی با جدایی از حزب اتحادیه میهنی کردستان در اعتراض به آنچه او فساد اداری میخواند تحول نوینی در تاریخ سیاسی معاصر اقلیم کردستان شکل گرفت

با شرکت فعال حزب نشیروان به نام گوران(تغییر) شعار تغییر خواهی در جامعه جهای از دیوارهای کاخ سفید به کردستان رسید

شکی نیست وجود حزب اپوزیسیون با اهداف مبارزه با فساد اداری میتوانست نقطه عطفی در تاریخ معاصر کردستان باشد

بعد از شرکت در انتخابات پارلمان کوردستان و شرکت در انتخابات نمایندگی عراق گوران پا به عرصه ساسی عراق نهاد

اما بحران های بهمن ماه و اعلامیه این حزب مبنی بر انحلال پارلمان اقلیم در پی اعتراض به فساد و همچنین اتهام تقلب در انتخابات اوضاع داخلی اقلیم کردستان رو با چالش رو برو کرد .

شکی نیست که وجود افکار متفاوت میتواند به پویایی سیاسی و اجتماعی جامعه کمک کند

اما آیا به راستی بحران به وجود آمده بیشتر به نفع کدام گروه هاست!

در شرایطی که رسیدن به یک حکومت فدرالی در عراق حاصل یک عمر تلاش بی وقفه رهبران و مردم کردستان بوده این چنین برخورد های غیر دمکراتیک نمیتواند پیکر تازه به پا خاسته را زمین گیر کند!

راه های اعتراض مسالمت آمیز و تلاش برای رفورم بی خشونت با کمترین هزینه برای اقلیم چرا در دستور کار سران گوران قرار نگرفت!

چرا رهبران احزاب حاکم با اعتراضات به صورتی خشن برخورد کردند!

نتیجه این تنش ها در منطقه چه خواهد شد!

آیا واقعا در کردستان جنگ قدرت شکل گرفته!

شما فکر میکنید تصویب قانون انتخاب بیش از دو بار مسعود بارزانی به عنوان ریاست جمهوری اقلیم کردستان منافی دموکراسی نیست!

امیدوارم کمک کنید جمع بندی مناسبی برای بحث پیدا کنم

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 20:17 توسط رها| |

پشت کردن به زبان مادری کم از پشت کردن به مادر نیست

گرامی باد روزی که در ان تبریک اش را هم نمیتوانیم با زبان مادری بنویسیم چرا که یادمان نداده اند!

هیواو ئه نه یه پتاومه به زوانی ویمانه بنویسم ئه دا

تا پتاوم به زوانه کی ش شانازی که رم

میدونم پر از غلط املایی بود اما جز شرمنده گی چیزی نداریم!!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 23:57 توسط رها| |

گاهی پر حرفی اما نمیدونی کلمات کجاست!

گاهی مست سکوتی اما باید حرفی بزنی !

گاهی شنیده ها رو نشنیده میگیری !

گاهی دیده ها رو ندیده !

گم میشی تو واقعیت و باید سراب رو باور کنی

تو توی سرابی و آب تنی میکنی گاهی!

میدونی چی باید بگی اما نمیگی

چرا نمیگی رو هم میدونی اما نمیتونی بگی

بعد دوست داری دیگران از پشت سکوت حرف ها تو بشنون

بعد باورت کنن

اما اونا هم میدونن نباید باورت کنن

تو پیدا میشی تو سکوت و گم میشی تو سراب

اما همه رو میدونی

من میدونم چی میخوام بگم

تو میدونی چی قراره بشنوی اما این ...

همه چی رو بهم میریزه

کاش فردایی بیاد من دردمو فریاد بزنم تو باورم کنی

تو حرف ها تو بگی

همه بگن بشنون و از اون سه تا نقطه خبری نباشه

و روح که میدنم هست

که میدونم نگاهم میکنه و شرمنده حظورش هستم

اروم میگیره

باورت دارم

بببخش شرمنده ایم

...

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 21:46 توسط رها| |

انگار همین دیروز بود

با قلبی سراسر شوق و دلی پر از امید به فردا آمدم

برای گفتن ناگفته های ذهنم

میخواستم زوایای تاریک ذهنم را در  این پهنه  بی کران هستی روشن سازم

حرف های زیادی برای گفتن بود و هیچ گاه مجال گفتن اش نشد

پست های موقتی که هیچ گاه به صحنه نمایش نرسید

تلخی ها و شیرینی های همراهانی دور و نزدیک که شوق ماندن میداد و گاه نوای رفتن .

با این وجود ماندم روزهایی سرشار از شوق  روزهایی سراسر یاس !

و امروز در آستانه یک سالگی کوردانه ام میخواهم بزرگش کنم .

آنچنان که شایسته نامش باشد.

میخواهم فردا در تقویم خاطره هایمان تکه ای از ابر رویاهایم بماند.

میخواهم تصویر دنیای کوچکی که ساختم با دوستانی گاه نزدیک تر از من به من !

با ذهن هایی به روشنی آفتاب و نگاهی که گاه مستم میکرد از اندیشیدن!

میمانم و میخواهم دنیای فردایم سرشار از این با هم بودن زیبا باشد.

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 22:51 توسط رها| |

برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!
بنشين، خوش نشسته‌اي بر بام.

 

پاکي آوردي ــ اي اميدِ سپيد! ــ
همه آلوده‌گي‌ست اين ايام.

 

راهِ شومي‌ست مي‌زند مطرب
تلخ‌واري‌ست مي‌چکد در جام
اشک‌واري‌ست مي‌کُشد لبخند
ننگ‌واري‌ست مي‌تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پيرار،
نقشِ هم‌رنگ مي‌زند رسام.

 

مرغِ شادي به دام‌گاه آمد
به زماني که برگسيخته دام
ره به هموارْجايِ دشت افتاد
اي دريغا که بر نيايد گام!

 

تشنه آن‌جا به خاکِ مرگ نشست
کآتش از آب مي‌کند پيغام
کام ِ ما حاصلِ آن زمان آمد
که طمع بر گرفته‌ايم از کام...

 

خام‌سوزيم، الغرض، بدرود
تو فرود آي، برفِ تازه، سلام!

 

برف
شعري از احمد شاملو

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 19:21 توسط رها| |


به چه میخندی پسته‌ی پاییزی؟

به زودی آن خبر سهمگین

به باغ بی آفتاب این ناحیه خواهد رسید.

 

خيلی وقت است

که نطفه‌ی نی را

به زهدانِ بيشه کُشته‌اند.

 

باورت اگر نمی‌شود

نگاه کن

دُرناها دارند بی‌خواب و بی‌درخت

رو به مزارِ ماه می‌گريزند.

 

اين‌جا ماندنِ ما بی‌فايده است،

من فانوس را برمی‌دارم

تو هم کبريت را فراموش نکن!

سید علی صالحی

نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 13:26 توسط رها| |

تشنه تر از آن بودم که آب سیرابم کند

باران میخواستم و خیسی تن .

میخواستم در نگاه پنجره عشق به باران را ببینم

و در حصار  زلال یک قطره باران به بیکرانی شکوه یک روز پاییزی خیره شوم

میخواهم همسفر باران باشم

به نگاه عاشقانه یک درخت دل بندم و  رویای  یک مزرعه را رنگ حقیقت بخشم.

 امروز از قاب تصویر نگاهم در انعکاس بلورین قطره ها به سیرابی تن رسیدم.

با آهنگ موزون قطره ها به پیشانی باغچه ترانه خواندم.

 عطر خاک را دیدم  که با انگشتان لطیف باران از خواب بر خواست.

نبرد ابر و کوه برای دیده شدن و حصار مه ای که عظمت کوه را در نگاهم قلقلک میداد!

صدای قه قهه ی درختان بی برگ با نوازش سر انگشتان باد در گوش شهر را میشنوم.

دلداگی قطره و شیشه و عشق بازی نگاه من و باران .

تن را در حوضچه ابری کوچک میشویم و دل به رویا ها میسپارم.

 به آن روزهایی که بدون چتر زیر باران تا مدرسه میخواندیم و میرفتیم.

همیشه در رویا هایم این بود که اگر انسان نبودم دلم میخواست باران باشم .

و امروز چه دوست داشتنی بودم اگر انسان نبودم...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 11:52 توسط رها| |

Design By : Night Melody